تک تک
من اینجا
تو آنجا
ضربه ضربه
نفس هایم می کوبد به قفس
انگار صدف را بسته اند با زنجیر
می خواهم بدوم پر بکشم
دستها بگشایم
اما نمی گذارند این دیوارهای لعنتی
لعنت به آنان که نمی فهمند
از هر سو صدا می آید
کمک
خسته ام
به تو فکر می کنم
و به تو
که ساختی ام
با تک تک نفس هایت
تو که بزرگم کردی و
تو که رنج کشیدی و
من که فقط زندگی کردم
خسته ام
از اینکه قلم دشمنم شده
می نویسم
می ترسم
قرص می شوم
اعتراض می کنم
فریاد می زنم
شعار می دهم
ما باید خوب زندگی کنیم
نه در گنگی و نفهمی
نه در بی خبری و دربه دری
کودکانمان زیر پاهایت مشق می نویسند و
وزن می گیرند
شکم ات را
هر که هستید انسانید
انسانم
نمی بینید
نقاب بردارید
افسوس که دستانم بسته است
بسته با ترس لعنتی
شاید اگر بنویسم بیشتر باشم
اراده که می کنند
خاک می شوند
زیر زمین های غصبی
اعتراض که می کنند
شلاق می خورند
انگار دست هایشان
آماده است به سرکوب
گوش هایشان مسخ شده است
از کجا می رنجی
از که ضربه می خوری
از سرزمین مادری
از هموطن
جوخه انتظار می کشد
مثل من.
اما نیامدیم که بگوییم حرف دل
سرکوب شویم و
اعدام..



