تبليغاتX
دردهای من و ما -
 

 

كودكي را مي شناسم غوطه ور در فقر

زير برف باران اين زمستان ، در خيابان با نگاهي سرد و بي حسرت

از مادرش مي پرسيد : مادر من ما چرا خانه نداريم ؟

من خطايي كردم؟

سر پناه ما چرا شرمگين است؟

ما چرا در سياهي ميهمانيم؟

ما گناهي داريم؟

مادرك محزون و دلخسته

كودكش را برداشت

و از همان شهر فراري را خريد

در بيابان تنها سراب بود

كودكش از سرما نمي رنجيد

هر چه مي خواست مي ديد

در بيابان حسرتش خشك نبود اما نگاهي بود بي رمق

مادرك مي خنديد ، كودكش با زهرخند مات مي كرد چهره ي فريبانه ي مادر را

راستش خانه ي آنها بياباني نبود

خانه اي بود مرمرين

اما برايش بهايي را گران از كف داده بود

مادرك غصه مي خورد ولي چاره نبود

او كه مي خواست براي كودكش سرپناهي سازد ، پس چطور گم كرده بود راه را؟

زمانه مي چرخاندتش ، زندگي شادي نبود ، سراب سهم كودكش بود

كودك او حال جواني خسته است ، خسته از بي رحمي

او نمي دانست بهاي گران مادرش

حال گريان و حيران از شب برف و باراني آن زمستان ضرر

عمر باد و يك سحر ، روشني ، روز و يك نفس ، لبخند

مادرش شاد بود

آزاد و رها

مادرك ديگر نبود

شادي اش لبريز بود ازمنجلاب زندگي

غم او پايان يافت

مي دانم آن جوان حال خواب نيست

مي كشد رنج زندگي مي سازد نه سراب

مادرك ندانست بد كرده بود

اما تقصير كار مادر نبود فقر آري فقر بود..

+ نوشته شده در 86/04/10ساعت توسط sara |