اگر تو هم می دانستی من فقط تو را می خوانم
به من قدرتی می دادی تا بیگانه را برهانم
چقدر
چند بار
به تو گفتم مرا از من می دزدند
گوش دادی؟؟
حتی نشانه هم برایم نگذاشتی!..
دریغ از یک خط.
سالها عمرم سوخت به خود نیاوردم
چشمانم را بستم به هر چه گذشت
یک شب
یک سپید پوش به چشم من
که دوست می پنداشتمش
از هر چه که باورش را خاک کردم
سخن گفت.
نمی دانست
زخم هایم را تازه می کند
گفت فقط بدان و هیچ نگو
ورفت...بی نشان
چرا باور نمی کنی من خسته ام..
چرا نمی خوانی مرا؟
درد من فقط من نیستم از همه رنگ ها خسته ام
از همه پلیدی ها بیداد می کنم
اگر تو هم به من دلبسته نباشی
من دیگر جایی ندارم.
دیدی سوزاندنمان کلاغان سیاه
دیدی خبر نیاوردند
دیدی پنجره هامان را آهنی کردند
دیدی چشمان من بی رمق شدند
دیدی زخم کهنه ام را باز کردند و
گفتند از درد دم نزن
مگر ما انسان نیستیم؟؟
دهان بسته ، آنکه نمی تواند از دل بگوید
پارس می کند.
نمی خواهی بگویی که فرق ما با سگ نیست!!؟؟
پل زدم از اتاقم تا آسمانت
نمی خواهی بگویی پلت برچین و برو
مرا از من می دزدند
نگفتم؟
کفر نمی گویم اما مرا...
من که این نبودم
من که زخم خورده نبودم
هر چه شد گفتم هیچ نیست
اما این من که چشم به آسمانت دوختم
آوار شدم آواره شدم
تو که وجودم از توست
نمی خواهم بگویم بی جوابم و دیگر نمی نویسم
اما...


