ابديت ، خواستن ، زندگي را خواستن
پشت يك دريچه ي كوته زرد
نواي شكايت يك نوزاد
نفسم مي شكند
قفسي مي بينم
همان سقفي ست كه براي زندگي من ساختم
پس چطور است كه من ، روز اول شكايت كردم
روز اول نمي دانستم
چاره جستم
دنبال هدف مي گشتم
سر بريدم كه تو هستي همان خواهي باش
گريه كردم كه دگر سقف بالاي قفس كوتاه است
خفگي در راه است
من چطور مي خواهم
پس چطور مي توانم بروم
مي توانم بدوم
مي توانم سايه ام را له كنم زير پاهاي كسي
دست بدست مي نگريم
من چطور مي خواهم
تو بگو
تو بگو تو كه خلقم كردي
تو بگو تو
كه از خانه ، قفس ، دلسردم كردي
تو هوس دادي من
تو نفس دادي من
همنفس دادي من
پس چطور است قفس خانه ي من
او نشسته
پشت راه راه خسته
مي نگرد
تو بگو مي آيد
قفسم از ره گلذار جهان مي شكند..
_____________________________
اعتراض
از دنيا از لبخند
از مكر
از مكر از دنيا
از اينها
از دوستان
نمي دانم
همچنان من چاره سازم
بي هدف مي رفتم
يك نفس مي بينم
يك قفس مي بينم
اعتراض از دلها
اعتراض از دنيا
از غم ها
از ياران
اعتراض
بی درمان!..



