تبليغاتX
دردهای من و ما

جادوگر قدرتمندی بود که می خواست مملکتی را به کلی نابود کند

در چاهی که همه مردم از آن آب برمی داشتند یک زهر جادویی ریخت

به طوری که هرکس از آن آب می نوشید دیوانه می شد.

صبح روز بعد تمام مردم آب آن چاه را نوشیدند و همگی دیوانه شدند

جزپادشاه آنسرزمین و خانواده اش که چاه آب جداگانه ای برای خودشان داشتند

که جادوگر نتوانسته بود آن را مسموم کند.

پادشاه نگران شد و با صدور دستوراتی در صدد حفظ امنیت و سلامت عموم بر آمد

در حالی که افراد پلیس و کارآگاهان ازآن آب مسموم نوشیده بودند و دستورات پادشاه

به نظرشان مزخرف می رسید و عمدا هیچ توجهی به آنها نمی کردند.

وقتی این دستورات به گوش ساکنان آن سرزمین رسید

همگی معتقد شدندکه پادشاه به سرش زده که این دستورات نا معقول را می دهد.

مردم به طرف قصر پادشاه راه افتادند و از او خواستند که از کار کناره بگیرد.

پادشاه با نومیدی آماده شد که از تاج و تخت صرف نظر کند اما ملکه مانع او شد

و گفت : بیا من و تو هم از همان چاهی که همه آب نوشیده اند

بنوشیم تا ما هم مثل آنان شویم.

همین کار را انام دادند.

پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بیدرنگ شروع به چرند گفتن کردند.

مردم از تقاضای خود از پادشاه پشیمان شدند.

حالا که پادشاه نشان می دهد که این قدر عاقل است چرا نگذارند که همچنان

به حکومت خود ادامه بدهد؟

خلاصه همگی با صلح و صفا به زندگی خود ادامه دادند

هر چند که رفتارشان با رفتار ملل همسایه متفاوت بود و پادشاه تا آخر عمر حکومت خود را حفظ کرد.

 

+ نوشته شده در 85/08/19ساعت توسط sara |


تعدادي از خاخامهاي يهودي در يك كنيسه مشغول دعا خواندن بودند

هنگامي كه صراي كودكي به گوششان خورد كه مي گفت:ABCD

سعي كردند تا برروي ابيات و اشعار مقدس متمركز شوند كه ان صدارا تكرار مي كردABCD

در اينجا بود كه ايشان دست از دعا خواندن برداشتند.

به هنگامي كه به پشت سرشان نگاه كردند پسر بچه اي را ديدند كه همچنان مي گفتABCD

يكي از خاخامها به پسرك نزديك شد و پرسيد

براي چه شما اين كاررا انجام مي دهيد؟

پسرك پاسخ داد:براي آنكه اشعار مقدس را نمي دانم

لذا تصميم گرفتم با قرائت حروف الفبا خداوند اين حروف را گرفته و كلمات صحيح را با هم بسازد.

خاخام گفت:پس به اين ترتيب من مجبورم تا همانطور كه شما حروف الفبايت را تقديم خدا كردي

روزهاي زندگي ام را به خداوند ارائه دهم.

__________________________

__________________________

از خانه های فقیر جنوب می آیی

از ناحیه ی سخت سرما و زلزله

که درس دشوار زندگی به ما دادند بر خاک

آنگاه که خدایانشان برابر مرگ زانو افتادند.

مادیان کوچک خاکی - بوسه ای

از گل تیره - از عشق - از شقایق خاک

کبوتر سپید زمانی که بر جاده ها پرواز کرد

و بر اشک های کودکی مان اوج گرفت.

دختر- فقر دلت را نگه داشتی

پاهای دردمند تو با سنگ آشناست

دهان تو هرگز ندید نان و شیرینی.

از جنوب فقیری - که جان من می آید:

در آسمانش رخت می شوید مادر تو

با مادر من - از این رو تو را برگزیدم

همراه.

+ نوشته شده در 85/08/09ساعت توسط sara |