در زمان های دور قوم بنی اسرائیل رسمی داشتند بدین شرح که
سالی یکبار بزی را می آوردند و دست بر سر آن می گذاردند و تمامی گناهانی را که در طی آن سال
مرتکب شده بودند اعتراف می کردند و به اصطلاح آن را به بز بیچاره منتقل می کردند.
سپس او را آزاد می کردند تا فرار کند و در صحرا آن قدر سرگردان شود تا بمیرد.
نتیجه : هر چند چنین رسمی دیگر وجود ندارد اما دیگران
تقدیر و زمین و زمان را سپر بلای خود قرار دادن و آنها را به خاطر شرایط زندگیمان متهم کردن
هنوز و بلکه بیشتر توسط انسان ها به صورت گسترده استفاده می شود..
مردم اشتباهات خود را روی هم می ریزند و از آن غولی می سازند که نامش تقدیر است.
«جان اولیویه»
+ نوشته شده در
87/07/13ساعت   توسط sara
|
تک تک
من اینجا
تو آنجا
ضربه ضربه
نفس هایم می کوبد به قفس
انگار صدف را بسته اند با زنجیر
می خواهم بدوم پر بکشم
دستها بگشایم
اما نمی گذارند این دیوارهای لعنتی
لعنت به آنان که نمی فهمند
از هر سو صدا می آید
کمک
خسته ام
به تو فکر می کنم
و به تو
که ساختی ام
با تک تک نفس هایت
تو که بزرگم کردی و
تو که رنج کشیدی و
من که فقط زندگی کردم
خسته ام
از اینکه قلم دشمنم شده
می نویسم
می ترسم
قرص می شوم
اعتراض می کنم
فریاد می زنم
شعار می دهم
ما باید خوب زندگی کنیم
نه در گنگی و نفهمی
نه در بی خبری و دربه دری
کودکانمان زیر پاهایت مشق می نویسند و
وزن می گیرند
شکم ات را
هر که هستید انسانید
انسانم
نمی بینید
نقاب بردارید
افسوس که دستانم بسته است
بسته با ترس لعنتی
شاید اگر بنویسم بیشتر باشم
اراده که می کنند
خاک می شوند
زیر زمین های غصبی
اعتراض که می کنند
شلاق می خورند
انگار دست هایشان
آماده است به سرکوب
گوش هایشان مسخ شده است
از کجا می رنجی
از که ضربه می خوری
از سرزمین مادری
از هموطن
جوخه انتظار می کشد
مثل من.
اما نیامدیم که بگوییم حرف دل
سرکوب شویم و
اعدام..
+ نوشته شده در
87/03/31ساعت   توسط sara
|
اگر تو هم می دانستی من فقط تو را می خوانم
به من قدرتی می دادی تا بیگانه را برهانم
چقدر
چند بار
به تو گفتم مرا از من می دزدند
گوش دادی؟؟
حتی نشانه هم برایم نگذاشتی!..
دریغ از یک خط.
سالها عمرم سوخت به خود نیاوردم
چشمانم را بستم به هر چه گذشت
یک شب
یک سپید پوش به چشم من
که دوست می پنداشتمش
از هر چه که باورش را خاک کردم
سخن گفت.
نمی دانست
زخم هایم را تازه می کند
گفت فقط بدان و هیچ نگو
ورفت...بی نشان
چرا باور نمی کنی من خسته ام..
چرا نمی خوانی مرا؟
درد من فقط من نیستم از همه رنگ ها خسته ام
از همه پلیدی ها بیداد می کنم
اگر تو هم به من دلبسته نباشی
من دیگر جایی ندارم.
دیدی سوزاندنمان کلاغان سیاه
دیدی خبر نیاوردند
دیدی پنجره هامان را آهنی کردند
دیدی چشمان من بی رمق شدند
دیدی زخم کهنه ام را باز کردند و
گفتند از درد دم نزن
مگر ما انسان نیستیم؟؟
دهان بسته ، آنکه نمی تواند از دل بگوید
پارس می کند.
نمی خواهی بگویی که فرق ما با سگ نیست!!؟؟
پل زدم از اتاقم تا آسمانت
نمی خواهی بگویی پلت برچین و برو
مرا از من می دزدند
نگفتم؟
کفر نمی گویم اما مرا...
من که این نبودم
من که زخم خورده نبودم
هر چه شد گفتم هیچ نیست
اما این من که چشم به آسمانت دوختم
آوار شدم آواره شدم
تو که وجودم از توست
نمی خواهم بگویم بی جوابم و دیگر نمی نویسم
اما...
+ نوشته شده در
87/02/30ساعت   توسط sara
|
فصل بی رنگی گذشت
امروز رنگ ها مهمانی می گیرند
من تو ما
امروز ما جمع شده ایم مثل گل ها
مثل آفتابگردانها به شادی می اندیشیم
می رویم تا رنگ بگیریم
دل هامان که شاد شوند
دنیایمان گلباران می شود
در روزگاری که مهر غریبی می کند
در بهاری که آفتاب شرم می کند
دست به دست اگر بتابیم پیچک ها
زندان ها را گلستان می کند
و هزار جوان می خندد
وهزار ایرانی سرفراز می شود
و هزار مومن به خود می بالد
و بهاردر وجودمان رخنه می کند
+ نوشته شده در
87/01/02ساعت   توسط sara
|
من كنج اتاق بي سايه ها فرياد مي زنم
ديگر نفس هايم را خودم پس مي زنم
بي تفاوت نگاهها را پس مي زنم
من با خواست خود امروز دنيا را پس مي زنم
آري
گند زده اند به دنيايمان
گند زده اند به ايمانمان
باز هم سكوت مكرر پس از صبح هايم را ادامه مي دهم
+ نوشته شده در
86/06/18ساعت   توسط sara
|
تك تك گام هايمان را براي يك زندگي آرام بر مي داريم
از خستگي هايم هيچ نمي گويم
سالهاست رنج مي كشيم
روز ها و شب ها براي لقمه نان رنج مي كشيم
از سر ناچاري گاهي كش مي رويم نان نانوا ها را
از سر بي حوصلگي گاهي قلم بر مي داريم
كفر نمي گوييم اما گله كه حق داريم بكنيم
اگر هيچ نگوييم چه كنيم
سوزاندند ايمانمان را
باور كن تك تك ما روحي داريم بي رمق و وجودي متحرك !!!
حبس كردند تماممان را در خانه هايمان باز هيچ نمي گوييم
آيا شما نيز مي گوييد من كفر مي گويم؟؟!
نامه ی سر گشاده ی یک هنرمند به رئیس جمهور احمدی نژاد
+ نوشته شده در
86/04/29ساعت   توسط sara
|